قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى
211
تاريخ نگارستان ( فارسى )
[ 378 - داستان تموچين مغول . ] 378 و منها نتيجهء خواب مذكور آنكه ميسوكا بهادر بن پرنان بهادر بن قبل خان را در موضع دلون بولدوق از زوجهاش الونيكيه در بيستم شهر ذيقعده سنهء 549 تسع و اربعين و خمسمأة موافق تنگوزئيل پسرى متولد شد كه آثار قهر الهى در ناصيهء او پيدا و شواهد شدايد سطوت غير متناهى اولى بأس شديد از جبههاش هويدا بود . بيت : اگر مار زايد زن باردار * به از آدمىزادهء ديوسار او را تموچين نام نهادند چون بسن سيزده سالگى رسيد پدرش درگذشت و قوم او بنابر صغر سن از او برگشته بديگر اقوام او پيوستند و او بعد از پدر بسى از مهالك و مخاطرات پس سركرده از بليات و آفات غريبه محفوظ ماند از جمله در تاريخ فناكتى مذكور است كه روزى تموچين بمهمى ميرفت در آن اثنا نظرش بر سنگى افتاد كه به خودى خود متحرك بوده برابر وى مىآمد و او از آن حركت بددل گشته با خود گفت كه در اين سفر خطرى واقع است و چون ضرورت بود و انصراف متعذر مينمود روانه شد مقارن حال پادشاه قوم بو الحسوت كه دشمن قديم وى بود به دو دچار گشته و دو شاخه بر گردنش نهاده بيكى از معتمدان سپردش تموچين روزى فرصت يافته با دو شاخه به گردن بگريخت و خود را در آبى كه در آنحوالى بود انداخت چنان كه به غير از بينى او كه بدان نفس زدى ديگر هيچجاى او بيرون نبودى بيكبار مدعيان واقف شده درپى او روان گشتند و چون به آب مذكور درآمدند جد اعلى امير چوپان سرغان شيره نام از قوم سلدوز كه نسب امير مشار اليه بدينموجب به دو ميرسد امير چوپان بن ملك بودان بن سودان سرغان كه از امراى دست راست چنگيز خان بودى جيلاد خان بهادر بن سرغان مذكور پيش از همه بدانجا رسيده ديدهاش بر بينى او افتاده پنهان اشارت كرد كه بيشتر سر فرود برد و آنجماعت را گفت كه تفحص اينجا به من رسيده شما بجاى ديگر رويد و شرط تجسس بتقديم رسانيد و بدين حسن تدبير او را بيرون آورد و دو شاخهاش را برداشته در خانهء خود برد و بر بالاى گردون در زير پشم بسيارى مضبوط كرد مدعيان كمال تفحص بجاى آورده او را نيافتند باز بر سر پى رفته پى را بدر خانهء سرغان آوردند و به غير از گردون پشم جاى ديگر قابل بودن او نديدند بنابراين ميخ بسيارى بر پشم زده و او اصلا نفس نميكشيد ايشان از آنجا مأيوس گشته بمنازل خود شتافتند و سرغان ماديان كرنگى بتموچين داده او را بخانهاش روانه ساخت و در آن ايام خواتين و اقوام او از حياتش نااميد بودند و قولى پسر كوچكترش در آن اوان بر زبان مىآورد كه پدرم بر ماديان كرنگى نشسته اينك رسيد مادر و خويشان ديگر او را ميرنجانيدند كه آه چرا او را ياد مىآرى و داغ تازه بر جراحت ما مينهى القصه هم در آن روز تموچين بر ماديان مذكور نشسته بيورت خود رسيد و ديدهء ياران نااميد خود را كحل اميدوارى كشيد آخر